بنظر می رسد چندان فراموش نشده ام. امیدوارم روزی سیستمهایی داشته باشیم که متکی بر فرد نباشد.
با دوستان که صحبت می کردم چند نکته به نظرم رسید که باید در اینجا بگویم. زندگی و کار در فرهنگ متفاوت گاه دارای ظرایف متعددی است که بی دقتی و ناآگاهی مشکل ساز می شود. از جمله آداب معاشرت است. مثلا در نیوزیلند معمولا تنها یک بار در اولین برخورد دست داده می شود و یک بار هنگام آخرین خداحافظی. در بقیه موارد یک صبح بخیر. یکی از دوستان نیوزلندی با تعجب در مورد یک گروه فرانسوی می گفت که به نیوزیلند آمده بودند و هر روز صبح دست می دادند!

دومین مورد فاصله آدمها است در وبلاگ" در آمریکا" در این مورد صحبت شده. در نیوزلند افراد شاید با فاصله 50-70 سانت از یکدیگر بودند ودر فاصله نزدیکتر احساس ناراحتی می کنند و تجاوز به حریم شخصی محسوب می شود.
سوم طرز تفکر است. ما عادت داریم غیر مستقیم حرفهایمان را بزنیم. نشانه هائی را نمایش دهیم که فرد بالاخره مقصود مارا بفهمد. در سیستم آنها، اگر درخواستی داری باید مستقیما بخواهی.
چهارم توانائی ارتباط است. برخی می گویند دوره می رویم و زبان یاد می گیریم. عده ای می گویند حتما حالا زبانت"فول" شده. شاید بودن در محیط باعث بهبود در روانی گفتار، افزایش درک در گوش دادن، و تصحیح تلفظ برخی کلمات شد. اما مجبور به مطالعه زبان در آنجا بودم. ناتوانی در ایجاد ارتباط موثر باعث ایزوله شدن می گردد که بدنبال آن کاهش انگیزه و سرخوردگی است. شاید به همین علت است که عده ای که به دوره های آموزشی می روند نه تنها بهره ای نمی برند، با افسردگی بر می گردند

